وبلاگم تغییر کرد به
نوشته شده توسط حسام در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 ساعت 12:23 موضوع | لینک ثابت
در طول دوران راهنمایی و یکی دو سال اول دبیرستان کلاس دینی برای من بهترین کلاس مدرسه بود. کلاس دینی که خیلی ها از اون می نالند به خاطر یک معلم خوب برای من و شاید خیلی از دوستانم بهترین شده بود حتی بهتر از زنگ ورزش!
چند روز قبل بعد از چند سال دوباره پای صحبت های اون معلم نشستم و .... پرت شدم به دوران مدرسه.
باز همان معلم با همان لحن صمیمی و کلماتی که تند تند پشت سر هم ردیف می کرد. با همان نقل قول هایی که از علامه امینی و جرج جرداق شروع شد و به فرانسیس تامسون ختم. همان مثال ها و شعر های گاه تکراری که تکراراشان هم برایم شیرین است. همان صحبت هایی که اگر چه با بعضی هاشان مخالفی ولی دوست داری باز از زبان معلم بشنوی. باز رفتم به اون موقع با اون سرخوشی ها و به قول یارو گفتنی:
یادم آمد شوق روزگار کودکی مستی بهار کودکی
.
.
.
ولی حیف که فقط چند لحظه بود و باز برگشتم به حال و فقط یک بغض ( یا شاید فریاد ) برایم باقی مانده بود:
آقای معلم! دلم خیلی به "غبارروبی" هات احتیاج داره...
نوشته شده توسط حسام در جمعه بیستم شهریور 1388 ساعت 14:20 موضوع | لینک ثابت
ای آرزوی آرزو
آن پرده را بردار از او
من کس نمی دانم جز او
مستان سلامت می کنند
آن دام آدم را بگو
وان جان عالم را بگو
آن یار و همدم را بگو
مستان سلامت می کنند
ای ابر خوش باران بیا
ای مستی یاران بیا
ای شاه طراران بیا
مستان سلامت می کنند
نوشته شده توسط حسام در جمعه سیزدهم شهریور 1388 ساعت 13:16 موضوع | لینک ثابت
گرمای عشق سراب دیدنت را در چشمانم آب کرد.........
این بار نیز ندیدمت.
نوشته شده توسط حسام در جمعه ششم شهریور 1388 ساعت 22:13 موضوع | لینک ثابت
"منِ او" تمام شد. هنوز هیچی نشده دلم تنگ شده...
برای "علی فتاح" و "مه تاب" و بقیه ی جفت آجرها...
برای "من" و " او" و کل کل هایشان....
برای "فلاش بک ها" و "فلاش فورواردها" ی داستان....
برای "عشق" ها و "نفرت ها" .....
برای ..... چی؟ یعنی میخوای تمام داستان را تعریف کنی؟ اصلا فکر میکنی توی این یک گله جا میشه؟عجب کار هجوی است این "وب بلاگ" نویسی.
پانوشت:
- یا علی مددی
نوشته شده توسط حسام در شنبه سی و یکم مرداد 1388 ساعت 16:47 موضوع | لینک ثابت
حلول ماه رمضان - ماهی که با یک صبحانه فراموش میشود - مبارک باد.
اه! چه قدر این جمله کلیشه ای است.
آه! چرا این جمله کلیشه ای است؟
نوشته شده توسط حسام در شنبه سی و یکم مرداد 1388 ساعت 11:52 موضوع | لینک ثابت
اما زانوهایم را خم کردم و پااردکی داخل شدم. چند نیمکت قهوه ای چوبی. سه شمع دان بزرگ. یک صلیب هم آن بالا بود که مسیح ع هنوز بالای آن مصلوب بود و به خاطر <ما> رنج می کشید <و ما> کار خودمان را می کردیم <و ما> عین خیالمان نبود.... <و ما> ..... و ما <صلبوه!> و ما <قتلوه!> ..... یا نه .....<و ماصلبوه و ماقتلوه!>...
نوشته شده توسط حسام در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 ساعت 16:35 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

و این کتیبه منسوب است به حسام بن علی ... و در آن چیزی مرقوم نگردانم که گویند " شرم باد این پیر را"
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
طراح قالب
POWERED BY